آمدم که بگويم :

من تمام شانه های بودنم درد ميکند!

Water-games

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dariush

درود بر شما با اين وب زيبايتان من koorosh هستم در cloob

ابي

زيبا بود. همين را می‌توانم بگويم حالا

حسین متولیان

من تمام شانه های بودنم درد ميکند!...خيلی خوب بود... من دارم دوباره فرانسه ميخوننننننننننننم!..... به روزم.... بيا پيشم...

نمی دونم

خوش آمدی. با تصوير ی زلال و حرفی به نشانه ی زندگی. حتی اگر آن حرف« درد » باشد...

گناه دریا

درد. باهاش انس می گيری. لذت بخشه وقتی درکش کنی

روان پریش مزمن

سلام. من ولی تمام استخوان بودنم درد می کند. تو اين همه دلتنگی اومدم که بگم تولد وب لاگ منه. سر بزنيد. سبز باشيد.

اندیشه تنها

خسته ام، چشم هایم خسته است، ذهنم پر تشویش، قلبم پر درد، گوش هایم دیگر طاقت هیچ هیاهویی ندارند. لحظه های بی رحم پی درپی هم می گذرند، انتظاری تلخ نه! انتظار شیرین است، چون پس از پایانش لحظه ی دیدار است. وقتی که صدای نفست در گوش من طنین انداز است، انتظارم دیگر رو به پایان است. با بودن تو ذهنم پر از آرامش، قلبم مملو از عشق، چشم هایم پر شور، اما لحظه های بی رحم، تند و تند از پی هم می گذرند، وصدای نفست را از من باز پس می گیرند. باز هم قلبم پر درد، ذهنم پر تشویش، چشم هایم خسته است!!!

zohreh

سلام دوست عزيز ممنون که به وبلاگ من لينک دادين وبلاگ خوبی داريد براتون آرزوی موفقيت می کنم ارادتمند زهره برهانی

در آرزوي سيب سرخ بودن

شايد بودن در زمان داشتن درد باشد!