از وبلاگ ديگران~

اين نوشته رو اتفاقی تو ی يک وبلاگ به نام <تراوشات ذهنی يک معلوم الحال >‌ديدم.

در جستجوی خود


كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد

...... ادامه اش رو در همون وبلاگ بخونيد.
/ 8 نظر / 7 بازدید
yaser

سلام.قديمايه سری هم به ماميزدی

کتایون

سلام. یاد داستان مرد احمق افتادم که تقریبن هزار سال پیش توی یک اردوی دانش آموزی بصورت تاتر اجراش کردیم. جریان درست یادم نیست چون مربوط به تابستان سال ۱۳۵۷ میشه. اما داستان مردی بود که راه افتاده بود توی جاده ای مثل همین جاده که گفتی و با حماقت تمام دنبال شانس می گشت.

گلاره

سلام دوست جونم! خوبی؟ مرسی از لینک... و مرسی از مهربونیت و مرسی به حاطر بودنت.... همیشه باش.

بهرنگ

الهام جان ممنون از لطفت . از اونجایی که وبلاگی که آدرسشو دادی توسط شرکت مخابرات فیلتر شده ما هم به مکان جدید اسباب کشی کردیم اینم آدرسشه : www.vlad2.persianblog.ir موفق باشی

yaser

سلام اگه ازگذشته نزديک نارحت شدی به عمرکمم که صادقانه گفتم فکرمی کردم توهم من و همين جوری باورم می کنی حالاهم فقط يه چيزی.......... حلالم کن چون .....

yaser

سلام. خيلی بامعرفتی کاش می شد از اول تاروزآخر عمر ؛ سرنوشت و آينده رو گذشته رو همه چيز رو مثل خط به خط چيزهايی که تواين صفحه مينويسم نوشت اون وقت بود که... ولش کن راستی نگی پرروشدفقط بخونش درحسرت ديدار تو آواره ترينم

قاسم رضادوست

درسته ابتدا بايد آدم خودشو بشناسه و برسه بعد ديگران خيلي ها هنوز در خودشون موندن مي خوان مردمو راه ببرن.دستت درد نكن امشب يه چيز خوب ياد گرفتم اونم قضيه حرف درخت بود كه مهم ره آورده .دستت درد نكنه منم با يه مطلب مقدس به روزم.