Mea Culpa

مترسک

 

یکبار به مترسکی گفتم: « لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای ؟» <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

گفت : « لذت ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمیشوم »

دمی اندیشیدم و گفتم : «  درست است ؛  چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام . »

گفت : «  فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند .»

آنگاه که من از پیش او رفتم ، و ندانستم که  منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من .

یکسال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد .هنگامیکه باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه میسازند .

 

از کتاب :  دیوانه

جبران خلیل جبران

به ترجمه ی : نجف دریابندری

 

/ 28 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عرفان(سرطان)

مترسکی میشوم....کلاغ دم سیاهی که روی من مینشیند به من لب میدهد......مترسکی میشوم ..کلاغ دم سیاهی که روی من مینشیند به من قهوه ی تلخ میدهد و به مغز سرم نوک میکوبد...........مترسکی میشوم ..کلاغ دم سیاهی که روی من مینشیند چشمانم را از کاسه در می آورد..... مترسکی ميشوم....مترسکی که عاشق کلاغ دم سياهی شد که بينايی را از من گرفت و برايم سيگاری آورد نا جاکش بازيهاشو فراموش کنم.

عرفان(سرطان)

اينجا رابطه ها رابطه ی رياضی است..اينجا هيچ چيز نيست..هيچ چيز..................اين تومور لعنتی منو ول نميکنه.....خسته شدم از اين سردرد های مزمن و هواس پرتی های گاه و بی گاه خسته شدم....سرطان دست از سرم بردار

بلانش

ديدی چه چراغی واست اوردم م شق؟! ديدی؟ << تو گل ناز منی الهامم

عرفان(سرطان)

تو با نگاه جفت چشات شیرجه زدم بی معرفت..عمری بودم سرباز صفر عمری بودم تو معرکت ،گفتی 2سال خدمتت تموم شده یه روزگار خراب شه اون سرباز خونت خراب شه رو سرت سروان...اينجا هيچ چيز نيست هيچ چيزوونوشتت و آهنگ وبلاگت بهم آرامش ميده...مترسکی شدم..مترسکی که حتی پرنده ی مهاجر هم گاهی منو از رو مترسک شاليزار تشخيص نميده................................نميدونم..نميدونم..نميدونم...و ۱۰۰۰ تا نميودونم در جواب سوالی که پرسيده نشده...و باز هم فرياد ميزنتم نميدونم...

farhad

حالا نوبت تو شده که ننويسی الهام جان؟ کجايی؟؟

نمی دونم

دلم سوخت برای مترسکی که دلش به لذت ترساندن خوش باشد راستی چه قدر دير اومدم....

Alireza

سلام. از لطفت خيلی ممنونم. مرده و قولش نه؟ راستی! من هيچوقت جرات نکردم کسی رو بترسونم

بهرنگ

قسمت اول - يکی بود يکی نبود . يک مترسکی بود اسمشو بزار انقذی دور کلاش قرمزی و بود او دوست شنل قرمزی . خلاصه : آدم بايد بلاسه با دختر ليسانسه تو کشور فرانسه . ها اين مترسک ما فرانسوی بود . به فرانسوی هم مترسک ميشه : متقسگ ! اما داستان ما از اونجا شروع شد که اين مترسک دوست داشت با کلاغ ها دوست بشه . اما کلاغها همش روش کار خرابی می کردن . اين مترسک ما هم اينقدر خر يا بقول فرانسوی ها خق بود که اينو نمی فهميد و همينطور باهاشون عشقولانه در وکرد ! تا اينکه روزی دو تا کلاغ اومدن روش خونه ساختن . متقسگ ما خيلی خوشحال شد که بالاخره حرفهاش با کلاغا نتيجه داده و اونا اون رو برای محل زندگيشون انتخاب کردن . محل عشقشون ... بزرگ کردن بچه هاشون و کانون گرم خانوادشون . بقول سعدی : در نااميدی بسی اميد است - در پايان شب رو سياهيش به زغال می مونه . اما ديد يه چيزی غير طبيعيه و اون اينه که اين کلاغا چقدر مهمون دارن ! بيچاره زبون کلاغی بلد نبود که بفهمه اون دو تا کلاغ مال شهرداری کلاغا بودن و روش تابلو زده بودن : توالت عمومی .

بهرنگ

ولی به نظر من که اشکالی نداره . مهم اينه که متقسگ با اين کارش يک درد مهم و بزرگ رو از کلاغا کم کرده و هنوز هم از اين بابت خوشحاله . البته اگر بتونين پيداش کنين چون تقريباْ زير يک کپه اهن کلاغ گم شده ! در پناه انرژی هسته ای کامياب و هومن باشيد . . .

ابی

سلام. خوبی. خوش می‌گذره؟ ببخش که نشد يه مدت سر بزنم. ولی کاش منم مترسک بودم و يه روز مثل اين مترسکه آدم می‌شدم. نشد ولی...