... Dans ma maison vous ...

4139320-sm.jpg

به خانه ام <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

به خانه ام خواهي آمد

هرچند كه اينجا خانه ام نيست

و صاحبش را نميشناسم

روزي اينگونه واردش شدم

 اينجا كسي نبود

بجز فلفلهاي سرخي كه به ديوار سپيد آويخته بودند.

 

مدتهاست در اين خانه سكني گزيده ام

و كسي را نديده ام

گرچه

تمام روزها به انتظار ت بسر برده ام.

 

كاري نكرده ام

يعني كاري كه كار باشد

گاهي

صبحها مثل حيوانات  فرياد كشيده ام

نعره  كشيده ام مثل يك الاغ

با تمام قوا

و مرا خوشي فرا ميگرفت

و بعد با پاهايم بازي ميكردم

پاهائي كه زيركند

گاه شما را با خود به جاهاي دور ميبرند

و انگاه كه قصد رفتن نداريد همانجا ميمانند

آنها همراه شما هستند

با صداي موزيك ميرقصند

 و بدون آنها۱ نميشود رقصيد

.

. . .

.

 

به خانه ام خواهي آمد

و من به چيز ديگري فكر ميكنم

و نه چيزي جز او

 

آنگاه كه به خانه ام وارد شوي

لباسهايت را بيرون خواهي آورد

و بي حركت  و عريان  خواهي ايستاد

با دهاني سرخ

مثل فلفلهايي سرخ آويخته بر ديواري سپيد

 

و بعد به خواب ميروي

و من نيز نزديك تو به خاب خواهم رفت

آري...

تو به خانه اي كه از آن من نيست خواهي آمد...

 

ژاک پره وه

خودم

 

پ.ن:

۱. بدون آنها اول بدونشان بود که به پيشنهاد دوست بزرگوار م آقای ساسان م.ک عاصی به بدون آنها  تبديل شد.

 متن اصلی شعر به احترام دوست عزيزم سيب گاز زده .

 

 

 

   اين روزها دوباره رو به ناخوشي گذاشته . قلم به دستم نمي ماند.تمام نوشته هايم بي سر و سامان

 ميان كاغذ هاي كلاسور گم و گور ميشوند.و من آنها را هي با خودم ميبرم و مي آورم. به علاوه جدولهاي

 نيمه تمام روزنامه ي خراسان را كه اين روزها معتاد به حل كردن نصفه نيمه شان شده ام.

روزها يم هم ناتمام ميگذرند . انگار چيزي از يك روز كامل كم دارند و باز هم زود به شب ميرسند.

  كه مرا در لذت درد ناكي شان بلعيده اند . اين روزها رنگ ناخوشي رنگ كسالت

به خود گرفته اند...رنگ دل گرفتگي انگار كبودند يا لجني حتي! ميخواستم سكوت كنم. حداقل اين روزها

را .به وقار خموشي پي برده بودم اخيراً . ولي نميشود. ميبينم ننوشتن سكوت نيست . . . سکوت نيست!

 

/ 28 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نمی دونم

یکی دو روز پیش به طور اتفاقی گذرم به یک کتابفروشی افتاد. چون همراه کسی بودم که دنبال کتابی می گشت بی اینکه دنبال کتاب خاصی باشم چشمم به کتاب شعری از پره وه افتاد. برش داشتم و جالب اینکه به محض گشودن با همین شعری که تو الان نوشته ای مواجه شدم. یادم هم نیست ترجمه ی چه کسی بود. نمی دانم آن کتاب را دیده ای یانه؟‌

سیب گاززده

دوست من .کاری خوبی کردی نوشتی و زيبا بود!بدجور به عمو پروه گير دادی!اما زيبا بود کاش فرانسه اش را هم مياوردی!من منتظر نوشته ی بعدی ات هستم!

farhad

کلی خوشم اومد...کارت درسته ها..!!!

نمی دونم

سيب سرخ عزيزم. اون کتابی که گفتم رو الان ناشر و اين حرفا شو نمی دونم که برات بنويسم اما يه کتابفروشی اينجا سر کوچه ی ما هست که داردش. خيلی خيلی خوشحال ميشم حالا که دسترسی بهش نداری برات پستش کنم. اگه اين اجازه رو بدی آدرستو توی ای- ميل من بنويس.

amir

چيز جالبی رو به فکرم انداختی!! اين دفعه می نويسم که چطوری می خوان تا روز آخر بيارن مدرسه!

ليترامود

هميشه شعر های ژاک پره وه رادوسا داشته ام خواندن شعر شاعر مورد علاقه ام با ترحجمه شما بسی لذت بخش بود .. سپاس ...

amir

البته من می دونم که به روز کردن وبلاگ شعری کار سختيه و دو سه روز يه بار نميشه به روز کرد مثل وبلاگ طنز(!) ولی ... به روز کن ديگه بابا!!!!!

saleh

چه سيبای گنده قرمز شيرين خوشبويی