Mea Culpa

مترسک

 

یکبار به مترسکی گفتم: « لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای ؟»

گفت : « لذت ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمیشوم »

دمی اندیشیدم و گفتم : «  درست است ؛  چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام . »

گفت : «  فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند .»

آنگاه که من از پیش او رفتم ، و ندانستم که  منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من .

یکسال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد .هنگامیکه باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه میسازند .

 

از کتاب :  دیوانه

جبران خلیل جبران

به ترجمه ی : نجف دریابندری

 

   + الهام - ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

» ::