Prism of life

 

پیرمرد سرگرم جدا کردن آهن پاره هاست . و خیلی هم دقیق کارش را انجام میدهد . سلام که میکنم نیم نگاهی می اندازد  و من میروم توی مغازه اش که بیشتر به غاری شبیه است  . بزرگ است و سقف را که نگاه کنی احساس میکنی هر ان ممکن است روی سرت خراب شود . و پراست از خرت و پرت هایی که هیچ استفاده ای ندارند و لی همه ی دلخوشی پیرمردند . اینجا یک جانک استور ( یا همان سمساری خودمان ) است . سر چهار راه لشگر . معمولا سر ظهر و توی داغی گرما باز است .  مغازه ی توی طرح خرابیست . برای قطار شهری . ازش میپرسم " مغازتون رو باید خراب کنند ؟! " و او با انچنان اعتماد به نفسی سرش را بلند میکند و نگاهم میکند و میگوید " نه " که من هم باورم میشود که مغازه اش را خراب نمی کنند . و باز با اعتمادی مضاعف میگوید "اصلاً " . توی مغازه چرخی میزنم . پراست از گرد و خاک . و هیچ چیز قابل تشخیص نیست . سرنوشتشان با هم گره خورده و خودشان نیز به هم . بیرون میایم . و میگویم " خداحافظ " سرش را بلند میکند . احساس میکنم دوستش دارم . با ان نگاه فرسوده و چین و چروک های صورتش .و لبخندی که خیلی خیلی محو است ولی میشود احساسش کرد . دوست داشتم بنشینم کنارش و سوال پیچش کنم . همانجا . کنار خیابان . سر همان چهار راه لشگر !

میپرسد : دنبال چی میگشتی ؟

میگویم : هیچی ... دوست داشتم نگاه کنم !

لبخند محو را همچنان توی صورتش حس میکنم که سرش را می اندازد پائین و  به کارش مشغول میشود . رویم نمیشود بگویم نگاهم کند تا ازش عکسی بگیرم .  برایم ابهت خاصی دارد .شاید کهنسالی اش ... شاید سخت کوشی اش .

 

    

 

   + الهام - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

» ::