روی نيمکت در حاليکه لبخند ميزنيد ميمانيد!

 

le désespoir est assis sur un banc

 

dans un square sur un banc

il y a un homme qui vou appelle quand on passé

il a des binocles un vieux costomes gris

il fume un petit ninas il est assis

et il vous appelle quand on pass

ou simplement il vous fait signe

il ne faut pas le regarder

il ne faut pas l’écouter

il faut passer

faire comme si on ne le voyais pas

comme si on ne l’entendais pas

il faut passer presser le pas

si vous le regardez

si vous l’écoutez

il vous fait signe et rien ni personne

ne peut vous empêcher d’aller vous asseoir près de lui

alors il vous regarde et sourit

et vous souffrez attrocement

et l’homme continue de sourire

et vous souriez du même sourire

exactement

plus vous souriez plus vous souffrez

atrocement

irrémédianblement

et vous restez là

assis figé

souriant sur le banc

des enfants jouent tout près de vous

des passants passent

tranquillement

des oiseaux s’envolent

quittant un arbre

pour un autre

et vous restez là

sur le banc

et vous savez vous savez

que jamais plus vous ne jouerez

comme ces enfants

vous savez que jamais plus vous ne passerez

tranquillement

comme ces passants

que jamais plus vou ne envolerez

quittant un arbre pour un autre

comme ces oiseaux.

 

( Jacques Prévert )

 

( عنوان را با اجازه در آخر شعر مینویسم گرچه آنوقت دیگر نامش عنوان نخواهد بود اما ...)

 

روی نیمکتی وسط باغچه ی یک میدان

مردی نشسته با عینک بی دسته و کت و شلوار کهنه ی خاکستری رنگ

که وقتی عبور میکنید صدایتان میزند

و یا به سادگی بهتان علامت میدهد!

نباید نگاهش کنید

یا به سخنانش گوش دهید.

 

باید گذشت،

عبور کرد .

انگار که نمیبینی اش

انگار که صدایش را نمیشنوی

باید قدمهایت را تند تر  برداری

 

اگر نگاهش کنی

اگر به سخنانش توجه کنی

آنوقت است که بهتان علامت میدهد

و دیگر هیچ چیز و هیچ کس نمیتواند

شما را از رفتن و نشستن کنار او باز دارد!

حالا! او شمارا مینگرد و لبخند میزند.

و شما شدیداً در عذابید!

او به خندیدن ادامه میدهد

و شما هم مثل او میخندید

هرچه بیشتر بخندید عذابتان بیرحمانه بیشتر میشود

هرچه بیشتر رنج ببرید لاعلاجانه

بیشتر خواهید خندید !

و همانجا میمانید .

منجمد شده

روی نیمکت ، در حالیکه میخندید

کودکان کنارتان بازی میکنند

عابران به آرامی میگذرند

پرندگان از درختی به درختی دیگرد پر میکشند

و شما

روی نیمکت مانده اید

و میدانید!

میدانید که دیگر هیچگاه بازی نخواهید کرد

مثل کودکان

میدانید که دیگر هیچ گاه به آرامی از آنجا نخواهید گذشت

مثل عابران

و هیچ گاه از درختی به درخت دیگر پر نخواهید کشید

مثل پرندگان.

 

شعر از ژاک پره وه به ترجمه ی خودم با عنوان :

 

نا امیدی روی نیمکتی نشسته است!

 

 

   + الهام - ۸:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٤

» ::