از وبلاگ ديگران~

اين نوشته رو اتفاقی تو ی يک وبلاگ به نام <تراوشات ذهنی يک معلوم الحال >‌ديدم.

در جستجوی خود


كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد

...... ادامه اش رو در همون وبلاگ بخونيد.

   + الهام - ۱:٠٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

» ::