اعداد و واژه ها موجوداتی هستند که رنج میکشند.

اعداد و واژه ها موجوداتی هستند که رنج میکشند.

  

Le geste d’écrire est geste solitaire.

L’écriture est-elle l’expression de cette solitude?....

 

حرکت به قصد نوشتن حرکتی است خلوت گزین .

آیا نگارش بیان این تنهائی است؟

آیا نگارش بدون تنهائی و یا تنهائی بدون نگارش ممکن است؟

....

تنهائی نمیتواند بیان شود بی آنکه ، بی درنگ از میان برود

تنها میتواند نگاشته شود....

ادموند ژابس

Edmond  Jabès

1912-1991

La poèsie contemporane Francaise

 

 

اعداد و واژه ها موجوداتی هستند که رنج میکشند!! گرچه از ابتدا این ما هستیم که آنان را به رنج میآوریم. این مائیم که جرقه میزنیم میان خرمن واژگان و میسوزانیمشان برای دل خودمان . هوس نوشتن یک مقاله ی علمی ، یک ترجمه ی 4 صفحه ای ، خواندن یک رمان 500 صفحه ای ناب کرده ام. دلم برای قدیمم تنگ شده آنزمان که دانشم از حالا بیشتر بود یا حد اقل مغزم از الانم بیشتر کار میکرد. آنزمان که رسیدن به 20 سالگی و به دست آوردن آزادیهای دخترانه و بلوغ و هزار مرگ و زهرمار دیگری برایم آرزو بود. من چند ماهیست که از مرز 20 سالگی ام هم گذشته ا م(20 سال و 3ماه و 11 روز) و شرایطم نه تنها بهتر که بد تر هم شده!! من دیگر مجبورم جلد خانمها را به پوستم بکشم و ادای بزرگ شده ها را در بیاورم من دیگر مجبور شده ام مثل دختران عاقل و بالغ برخورد کنم و سر به زیر باشم تا خاله زنکها ی اطرافم برای پسر ها و خواهر زاده ها و یا برادرانشان برایم به خاستگاری بیایند..

من  مجبورم دیگر بلند نخندم، .... من مجبورم کمتر به خیابان برم.. من دیگر از خیابان رفتن هم میترسم! مرا از هر چیزی که اسمش مرد باشد ترسانیده اند!! من از سایه ی خودم روی دیوار میترسم. از سایه ی مرد ها هم روی سنگفرش خیابان مخصوصا زمانی که از 9 شب گذشته میترسم. از نگاه اطرافیانم، زمزمه های دور و برم ، متلکهای بیشرمانه ، لبخند های دختر کشانه ی هرزه ، نگاه های آلوده ، زمزمه ها قهقهه ها، چرت و پرتهای عاشقانه و حتی از خواندن وبلاگهای عاشقانه هم نفرت دارم. از دست به عصا راه رفتن ،  از پیر شدن منزجرم.

از مورد ظلم واقع شدن، دیگران را با وجود داشتن دردی مشابه دلداری دادن، از ماسک خنده به صورت زدن ، از گوش دادن به حرف دیگران، از به خاطر مردم زندگی کردن بدم میآید.

من دوست دارم ....خودم باشم با اسم کوچکم که به وسعت پنج حرفش بزرگ است .

من نمیخواهم وجودم را به وسیله دختر بودنم ثابت کنم. نمیخواهم  افکارم را با صدای ظریف ضعیفه بودنم فریاد کنم. نمیخواهم ژست فمینستی به خودم بگیرم طلب حقوق پایمال شده ام را بکنم. نمیخواهم از آزادی ام با برهنگی  دفاع کنم. نمیخواهم  به عنوان دختر خوبه و مثبته ای باشم که به زنان و دختران خیابانی به چشم انگل اجتماعی نگاه می کند . نمیخواهم روی بالش نرم و نازکم و در آغوش مامی جونم  به فقر و نداری مردم پائین دست بیاندیشم و ادای غصه خور ها را در بیاورم.

.. من هرگز عاشق کسی نشده ام  و کسی را در در خور خودم نیافته ام . من گاهی از بی غمی دست به نابودی خودم زده ام . من برای خودم با رها گریسته ام. من از کسانی که برایم غصه میخورند، یا سعی میکنند سر از زندگیم، افکارم و نظریاتم در آورند متنفرم. از آنهائی که دورو، پزی و خاله زنکند بیزارم. از آنهائی که از زاویه ی زنانه ام به من مینگرند ، از آن زاویه ای که هیچگاه خدا را به خاطرش سپاس نگفته ام به من مینگرند ، از آنهائی که  مرا همیشه مجبور به شنیدن حرفهایشان میکنندنفرت دارم.  و از پند و نصییحتهای پدرانه چیزی سر در نمی آورم.

من تا کی مجبوربه چک کردن آف لاینها ، کامنتها و ایمیل هام هستم؟من تا چند وقت دیگر از پا درخواهم آمد م؟ من تا کی باید بشینم و بنویسم ؟من تا کی با این نقاب دوام  خواهم آورد؟ من چند وقت دیگر خودم خواهم  شد؟ من کی مجبور میشم سر سفره ی عقد بشینم و با اجازه از بزرگترانی که زندگیم هیچ دخلی به ایشان ندارد بله بگویم و چند وقت دیگرش کله ام بوی پیاز سرخ کرده و قیمه بادمجان خواهد گرفت  ؟ من کی از شنیدن حرفهای عاشقانه حس مشترکی را درک خواهم کرد ؟

من کی عقلم را از دست خواهم داد؟ من کی همه ی پلهای پشت سرم را خراب خواهم کرد ؟ کی میتوانم خودم باشم؟

چرا هیچ شعر عاشقانه ای برایم دل انگیز نیست. اخ... کی قراره به دوست دوران راهنمائیم تلفن کنم؟ چند سال از اون موقع میگزره؟ چند وقت از اون روزی که اونو  با مامانش دیدم میگذره از همون روزی که مامانش تلفن خونمونو برای امر خیر گرفت.  و از زبونش پرید که برای برادرش میخواد گذشته؟ من کی آرزوی مادرم رو که عروس شدنمه براورده میکنم؟چرا این باید بزرگترین آرزوش باشه حتی از درس خوندن من بیشتر؟ من کی آخرین نمازمو خوندم؟ من از کی دیگه روزه ی سکوت نگرفتم و با مادرم قهر نکردم و در رو محکم پشت سرم نکوبیدم؟

چند وقته دیگه بابام برای نهار خوردن نازمو نمیکشه و دیگه رو پشتش سوار نمیشم؟

من چند وقته با برادرم هفت سنگ بازی نکردم؟

چند وقته دیگه از بیرون شهر رفتن لذت نبردم؟ چه مدت از آخرین توپ بازیم گذشته؟ از کی موقع بیرون رفتن روسری سر میکنم؟ چند وقته هوس از درخت بالا رفتن  رو تو خودم کشتم؟  از کی دیگه توی چمن های پارک ملق نزدم؟

چند وقت از آخرین باری که به خاطر گم شدن پاک کنم و جاگذاشتن ژاکتم در جامیزی مواخزه نشدم؟

 

من از کی بزرگ شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

*این ها حرفهای من (به کسر نون) تنها نیست شاید دغدغه ی خیلی ها باشه. ذهنمو زیاد مشغولش نمیکنم وگر نه از دست رفتن کودکی غم بزرگیست....

 

** با خوندن اینها به اینکه من افسرده شدم یا تنهام یا دلم گرفته یا یه مشکل حاد تو زندگیم دارم شک نکنید من همچنان به شکل دل انگیز قدیمم الهامم. الهام.

 

*** کاش... کاش.... کاش... چرا من هیچ آرزوئی ندارم؟ کاش چی ؟ آها! کاش میشد یک ماه از زندگیم مرخصی بگیرم. بدون حقوق.بدون مزایا. موافقت میکنه؟  ولی من از مردن میترسم. همون قدری که از  زندگی کردن میترسم .

 

   + الهام - ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٤

» ::