قصه ی رنگی روز...

تیرگی می آید

دشت میگیرد آرام

قصه ی رنگی روز

میرود رو به تمام ......

                            (سهراب سپهری)

و شب آمده،

آن بیرون. یله و رها خود را بر روی آسمان شهری که اکثراً از دیدنش محرومم ول کرده. صدای بوق می آید آن بیرون. . کمیاب شده آن سکوتی که من همیشه در میان حیاط و پنجره ی اتاقم به تماشا مینشستمش!!!

و من اینجا نشسته ام و بلند ترین صدائی که میشنوم از تیک تاک ساعت تـــا صدای

 بو ق کامیونی یک موتور سیکلت متغیر است. دلم برای نوشتن تنگ شده. دلم برای خودم تنگ شده و میسوزد از مظلومیتی که دچارش شده ام...

حسی خفیف کنجکاوانه لای انگشت کوچک پای راستم وول میخورد . آرام و بی صدا .نگاهش میکنم. انگشتم کبود و ورم کرده است .

دلم برای سکوت اتاقم، برای سبزی این موقع حیاط  خانمان ، برای دانه دادن به آن موجودات کوچک و قشنگی که کودک عمه ام معصومانه طوطو میخواندشان تنگ شده.

دلم تنگ شده ...

 

   + الهام - ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤

» ::