La lumièr se donne à qui sait l' accueillir

Je t'aime

Je t'aime pour toutes les femmes que je n'ai pas connues
Je t'aime pour tous les temps où je n'ai pas vécu
Pour l'odeur du grand large et l'odeur du pain chaud
Pour la neige qui fond pour les premières fleurs
Pour les animaux purs que l'homme n'effraie pas
Je t'aime pour aimer
Je t'aime pour toutes les femmes que je n'aime pas

Qui me reflète sinon toi-même je me vois si peu
Sans toi je ne vois rien qu'une étendue déserte
Entre autrefois et aujourd'hui
Il y a eu toutes ces morts que j'ai franchies sur de la paille
Je n'ai pas pu percer le mur de mon miroir
Il m'a fallu apprendre mot par mot la vie
Comme on oublie

Je t'aime pour ta sagesse qui n'est pas la mienne
Pour la santé
Je t'aime contre tout ce qui n'est qu'illusion
Pour ce coeur immortel que je ne détiens pas
Tu crois être le doute et tu n'es que raison
Tu es le grand soleil qui me monte à la tête
Quand je suis sûr de moi

دوستت دارم

تو را به جای تمام زنانی که نشناخته ام

تو را به خاطر تمام روزهايی که نزیسته ام

 دوست دارم

به خاطر هستی بيکران ، به خاطر بوی ِ گرم ِ نان  

به خاطر برفهايي که ذوب مي شوند برای گلهای تازه سر برآورده

دوست دارم  

تو را به جای  تمام حيواناتی که نمی هراسند از انسانها  

تو را به خاطر دوست داشتن

 دوستت دارم

تو را به جای تمام زنانی که دوست نداشته ام دوست دارم

چه کسی بازتاب من است ؛ جز تو ،

 اگر نبودی من خود را بيش از اين خُرد مي شمردم  

 و بی تو

جز پهنه ا ی بيکران نمی ديدم  

ميان گذشته و امروزم

...

از خلال جداره های آيينه ام نميتوانم عبور کنم

لازم بود برايم تا زندگی را لغت به لغت بیاموزم

آنچنان که از یاد برده بودمش

تورا دوست دارم ، به خاطر دانِشت که از آن من نيست

به خاطر سلامتی

تو را در مقابل همه ی آنچه که جز وهمی نيست

به خاطر اين قلب ی که جاودانه مي تپد ، که باز نمی دارمش

دوست دارم

تو گمان ميکنی که ترديدی

گرچه گواهی

تو آن آفتاب بزرگی که در سرم شکل ميگيرد

آن هنگاهی که از خويشتن مطمئنم .

پل الوار

آز مجموعه ی آخرین اشعار عاشقانه

خودم «  برای او که نیست » 

 

 

 

   + الهام - ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥

رُج ِ لَپ می خام

شنبه بود و نبود  پس نتیجه شد پرسه زدن یک ساعت و نمیه ام توی بیست چهار متر جا در دو ساعت تمام .

هی به خودم گفتم  : بسه ، نخر ، پول نداری ها ! . ولی مگر میشود توی کتابفروشی که میروی کم ِ کم اش با چند کتاب بر نگردی . راستش امروز به گنجی دست یافتم که نظیرش لابه لای کتابهایم نیست . کتابی که بی شک بی نظیر است . در نوع خودش و در هر نوع دیگری عالیست . حیفم میاید ازش اینجا حرف نزنم . با خواندنش چنان شادی  و همزمان غم کودکانه ای فرایم گرفت که بی اختیار اشک هایم روی گونه هایم سریدند .

ما آدمها وقتی توی دنیای آدم بزرگ بودنمان غرق میشویم خیلی چیزهای کودکان برایم خنده دار مینماید . رفتارشان ، نوع تکلمشان ، بازی کردنشان ، نقشهایشان و حتی آرزو هایشان .  یادمان میرود  تنها تفاوتشان با ما قد و اندازه شان است . اندازه شان کوچک که میشود ، دست و پایشان  ، نوع حرفهایشان و دنیای پیش چشمشان نیز . نگار حقانی ذبیحی کتابی گرد آورده با عنوان آرزوهای بزرگ کودکان .گرداورنده ، تصویر گر ، طراحی جلد و صفحه بندی نیز کار خودش است .

مجموعه ای از آرزوهای بزرگ کودکان در رده ی سنی 12-7 سال که با دستخط زیبای خودشان نوشته شده .و از میان حدود چهار هزار نمونه ی سوال شده در شهر مشهد ، انتخاب و تنظیم شده . حیفم آمد نمونه هایش را اینجا نخوانید .  کاش میشد فونت دستخط تک تکشان را اینجا توی ماکروسافت ورد میداشتم . حیف . نیمی از لذت خواندن کتاب ، دیدن تصویر زیبای دستخطشان است که به اندازه آرزوهایشان صاف و بی آلایش است.  بخوانید :

  • آرزو دارم درس پلیسی بخوانم برای اینکه پلیس بشوم پلیس 110 و دزدان را دستگیر کنم و دزدان را بیاورم کلانتری حساب آن ها را برسم . ما پلیسان باید هر چه رئیس کلانتری به ما بگوید اطاعت کنیم . ما پلیسان همیشه با هم هستیم . (محمد ، چهارم )

  • من 5 تا آرزو دارم .آرزوی شماره 1 من قدم بلند شه آرزوی شماره 2 وزنم کم بشهآرزوی شماره 3 جامو از این جا عوض کُنم آرزوی شماره 4 پیش لیلا بشینم 5 کفش پاشنه بلند بپوشم . (یاسمن-9 )

  • بهترین آرزوی من اینه که وقتی خواهرم به دنیا اومد اسمش را سفید برفی بذاریم تا جادوگر بد جنس به او سیب سَمی بدهد . (سارا-کلاس دوم )

  • من آرزو دارم دیگه مدرسه نرم چون دیگه سوات دارم و همه ی حروف الفبا را بلدم . (محمد  کلاس اول )

  • من فقط آرزو میکنم یکبار تنهایی برم حمام (سحر کلاس اول )

  • من دوست دارم وقتی بزرگ شدم زن کردم و زنم بچه کرد ، اسم دخترم را شیما عسدی * بگذارم . (حامد کلاس سوم ) (*شیما اسدی نام و نام خانوادگی معلم محترم حامد میباشد )

  • من میخام جام را از اینجا اوز کنم و برم پیش لیلا دوستم و سر میز بشینم .(ملیحه کلاس سوم )

  • رُج ِ لَپ می خام . (*لادن*)

  • من آرزو دارم که خدا همه ی مردگان را به راه راست هدایت کند و زندگان همیشه زنده بماند . (اردلان -4 )

 

   + الهام - ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥

» ::