میخواهم در آینده یا مترجم شوم یا سورچران یا سخن چین

کتاب از پست و بلند ترجمه از مرحوم کریم امامی است که برگزیده ی نوشته ها و مقاله های اوست در باب ترجمه . کتاب پر است از تجربیات استاد که خیلی به درد تازه کارها و حتی آنهایی که سالهاست دستی در ترجمه دارند میخورد . فصل هفتم کتاب مقاله ایست با همان عنوان کتاب که اولین بار در همین کتاب چاپ شده بجز آخرین بخشش که در کلک 8 (آبان 69 ) به استاد یوسفی اهدا شده . چند خطی از ابتدای این مقاله را :

 

"

ضرب المثل معروفی که ظاهراً ریشه در چند زبان اروپائی دارد  ترجمه را به زن تشیه میکند : اگر زیبا باشد وفادار نیست ، اگر وفادار باشد زیبا نیست ...

یک ضرب المثل ایتالیائی هم میگوید traduttore traditore  یعنی مترجم خائن است . در زبان فارسی ضرب المثلی که به کار ترجمه و مترجم جماعت مربوط شود نیافتم ، لابد به این سبب که مترجمی مثل سخن چینی و سورچرانی از مشاغل رایج نبوده ...   

"

 

امتحانها هم دارند میایند . بدو بدو البته !  از امشب احتمالاً ؟ قرار است این جام جهانی شروع شود . باز خانه پر از صدای فوتبال و فردوسی پور و فریاد های گل گل خواهد شد . لعنت به این فوتبال لعنتی ! (با اجازه از فوتبال دوست ها البته )

 

   + الهام - ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥

ياد آن افسانه کردی عاقبت ؟

 

(7/25) 1. International Photo Awards IPA USA 2004: Honorable Mention 2. Image life International Canada 2005: 2nd Prize  3. Canon Professional Awards Australia 2005: Gold Award & Selected Best of Show 4.) TPOTY Travel Photographer of the Year 2004: 3rd Prize Portfolio

آرشیو اینجا را میخواندم . دلم گرفته بود و دنبال بهانه بودم . نوشته های قدیمی . همین شد که الان حس میکنم پارسال است ! چیزی عوض نشده ، من اما دلگیر تر ، اخلاقم برزخی تر ، بی حوصله تر از پارسالم .

یاد یک عید غمناک  که توی سال قبل گم شد. مرور میکنم :

 

"

تنها ، در میات اتاقی که سر و تهش معلوم نیست نشسته ام  شعر سق میزنم و صدای ونگ ونگ ضبط می آید : « به ستوه آمد دلم زين انتظار»

از اینکه این همه احساس غمگینی و خستگی میکنم در شگفتم . دقایقم میگذرد در  این دخمه-تنها- در میان چهار دیواری که هر لحظه احتمال آوارشان بر سرم بیشتر میشود .

لحظه ها یگانه و جایگزین نیافتی اند و با این همه هیچ حرکتی برای جلوگیری از نابودیشان نمیکنم و آرام از میان انگشتانم در میروند .

امروز عید بود روزی که از همین حالا دچار گذشته شده. و عیدی که مثل لبخندی ظریف روی دقایق امروزم نشسته بود. و آنقدر ترد و نازک بود که با تلنگر شب شکست...

عیدی که میان میلیونها نفر به اشتراک گذاشته شده بود و سهم من ناچیز ترینشان بود.

 

دقایقم از همکنون بوی سرداب، بوی مردگی میدهند. لعنت به روزهای تعطیل . حس میکنم در این موقع از تنهائیم  انسانها را دوست ندارم . و نه در شرف دوست داشتنشان هستم . حتی از خودم و از روزیکه به شب میرسد نیز دلگیرم.

آری این منم – الهام – که با بغضی فرو خورده مثل قهرمان رمانهای غمناک شب را میشکافم. که بوی غم میدهد روزگارم بوی دلهری و بوی تبعیض و جبر.

از خواندن کتابی بر میگردم که بر یاسم افزود.

 

کاش آسمان ببارد امشب. و کاش امروز دلیلی برای وجود داشتن میداشتم . تمام احساسم همین بود.

من   امروز    هیچ    دلیلی   برای   وجود   داشتن    ن  د  ا  ش  ت  م  !!!

همین.

"

از :

چهارشنبه هفتم اردیبهشت هشتاد و چهار

تا :

دوشنبه هشتم خرداد هشتاد و پنج ...

 

 

اشاره : ممنون از دوستی که امروز از آرشیو اینجا به یادم آورد .

 

   + الهام - ٩:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٥

 

 

 

ترانه ای برای شکارچی پرنده

 

چنین آرام پر میکشد

پرنده سرخ و گرم چون خون

چنین لطیف ، چنین شاد  

که ناگه می هراسد

که بر هم میخورد

که دوست دارد اوج گرفتن را

تنهاست و دهشت زده

پرنده ای که دوست دارد زیستن را

پرنده ای که دوست دارد بخواند

که فریاد کند

پرنده ای سرخ و گرم چون خون

 که چنین آرام پر میکشد

قلب توست کودک زیبا

قلبت که میتپد با اندوه  

در مقابل سینه ی سخت و سپیدت !

ژاک پره ور

خودم

   + الهام - ۱:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٥

» ::