از آنچه هست

تا آنچه باید باشد

کوتاهتر از آهی چون آرزو دراز

راهی هنوز شاید باشد .

 

" اسماعیل خوئی"

 

 

 

موقع امتحانها که میشود نمیدانم تب کتاب خواندن میگیردم . لعنتی تا دو خط درس میخوانم یادم میاید چه همه دوست دارم صد سال تنهائی را که تا نیمه خواندمش و یک هفته ی پیش ول کرده ام دوباره بخوانم . و صد سال تنهائی میشود همه ی درس و مشق و کتابم . یادم میاید یکبار که سوم راهنمائی بودم داشتم کتاب    مرگ کسب و کار من است    از روبر مرل را میخواندم به ترجمه ی اگر اشتباه نکنم شاملو ! درست وسط امتحانهای نهائی خرداد ماه . آنهم ساعت 5 صبح ساعت را کوک کرده بودم که  بیدار شوم و کتابه را بخوانم . مامان فهمید  و وقتی تکه تکه های کتاب را که خوانده بودم و زیر تخت قایم کرده بودم دید تهدیدم کرد اگر یکبار دیگر ببیند توی 9 ماه لعنتی ونفرین شده ی مدرسه ها دارم کتاب میخوانم همه ی کتابهایم را می دهد به نمکی  و ترس از نمکی ای که قرار است کتابهایم را با جوجه ی رنگی عوض کند همیشه یادم مانده . جوجه هائی که فقط رنگ دارند و زود میمیرند . نه جان دارند و نه نا و نه توانی برای تقلا که بتوانند زنده بمانند . و احتمالا کتابها می شدند غذای گاو های توی گاو داری و شیر های يارانه ای آبکی آنوقت میشدند با طعم بورخس ، با طعم سارتر ، با طعم کامو ! شیر های هزارتوئی تهوع آور طاعونی !

حالا هم من تب دارم . نه از نوع مالتی و کنگو ئی اش . تب کتابی دارم .شاید هم کتاباً تب دارم !  چرا این تب من زمان دقیق امتحاناتم را میفهمد ؟!

 

   + الهام - ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥

Mea Culpa

مترسک

 

یکبار به مترسکی گفتم: « لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای ؟»

گفت : « لذت ترساندن عمیق و پایدار است ، من از آن خسته نمیشوم »

دمی اندیشیدم و گفتم : «  درست است ؛  چون که من هم مزه ی این لذت را چشیده ام . »

گفت : «  فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد این لذت را میشناسند .»

آنگاه که من از پیش او رفتم ، و ندانستم که  منظورش ستایش من بود یا خوار کردن من .

یکسال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد .هنگامیکه باز از کنار او میگذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیر کلاهش لانه میسازند .

 

از کتاب :  دیوانه

جبران خلیل جبران

به ترجمه ی : نجف دریابندری

 

   + الهام - ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

Age of LONELINESS

 

 

این روزها با اینکه هوا خوب است ، با اینکه باران هم میبارد ، با اینکه بهار هنوز هم هست ، با اینکه آسمان آبی ملایم است رنگش دلت که گرفته باشد ، اعصابت که خورد باشد ، غمگین که باشی دیگر فرقی نمیکند بهار باشد یا پائیز ! دیگر باران و مه و تگرگ و نسیم ملایم این وقت های بهار هم گره ی کورت را باز نمیکنند .حتی اگر سه فصل به انتظارش  نشسته باشی  و هی هوس  هوای بهار به سرت زده باشد  دیگر طعمش را نمیشود حس کرد ..مثل تکه ای یخ میشود . و ذره ذره  بی هیچ مزه ای  روی زبان آدم آب میشود و بلعیده میشود و تمام میشود بی آنکه شیرینی اش توی دهان ادم بماند .فقط کمی خنکی دارد . همین ! 

 

باز هم عمو ژاک :  

 

L'ACCENT GRAVE

 

Le Prefesseur :- Élève Hamlet !

 

L' Élève Hamlet (sursautant): - …Hein… Quoi... Pardon… Qu'est qui se passé… Qu'est –ce qu'il y a … Qu'est que c'est ?...

 

Le Prefesseur (mécontent):- Vous ne pouvez pas répondre «présent» comme tout le monde? Pas possible, vous êtes encore dans les nuages.

 

L' Élève Hamlet :- Être ou  ne pas être dans les nuages!

 

Le Prefesseur :- Suffit. Pas tant de manières et conjuguez_ moi  le verbe être , comme tout le monde , c'est tout ce que je vous demande .

 

L' Élève Hamlet :- To be…

 

Le Prefesseur :- En franςais, s'il vous plaîte, comme tout  le monde.

 

L' Élève Hamlet :- Bien, monsieur .(il conjugue ):

Je suis ou je ne suis pas

Tu es ou tu n'est pas

Il est ou il n'est pas

Nous somme ou nous ne somme pas

 

Le Prefesseur ( excessivement mécontent ): - mais  c'est vous qui n'y êtes pas, mon pauvre ami!

 

L' Élève Hamlet :- C'est exact , monsieur le Prefesseur ,

Je suis «où » je ne suis pas

Et, dans le fonde , hein , à la réflexion ,

Être «où » ne pas être

C'est peut – être aussi la question .

 

Jacques PRÉVERT  in paroles

© Éditions GALLIMARD

نشانه ی تاکیدی1

 

معلم :  اِ لِـو  هاملت !

 

اِ لِـو هاملت ( از جا می پرد ) : ... ها... چی ... ببخشید ... چی شده ... چه اتفاقی افتاده ... چیه ؟...

 

معلم ( ناراضی ) : شما نمیتونید مثل بقیه جواب بدید « حاضر» ؟ غیر ممکنه ، شما هنوز در ابرها به سر میبرید .

 

 اِ لِـو هاملت : بودن یا نبودن در ابرها !

 

معلم : کافیه . ادا در نیاورید . و فعل بودن رو برای من صرف کنید ، درست مثل بقیه [ دانش آموزان ]  . این تمام چیزیه که من از شما میخوام .

 

  اِ لِـو هاملت : To  be …

 

معلم : به فرانسه ، لطفاً ، مثل بقیه !

 

  اِ لِـو هاملت : بله ، آقا . ( صرف میکند ) :

من هستم  یا من نیستم

تو هستی یا  تو نیستی

او هست یا او نیست

ما هستیم یا ما نیستیم ...

 

معلم ( بی اندازه ناراحت ) : ولی این شمایید که اینجا نیستید ، دوست بیچاره ی من !

 

اِ لِـو هاملت : درسته ، آقا معلم ،

من «جائی » هستم که نیستم

و ، در اصل ، آ...، در  فکر

 بودن در « جائی » که [ در آنجا ] نبودن .

شاید این هم سوال باشد .

 

ژاک پرور

-----------------------------

 

سری به این اطلاعات هیجان انگیز پرشین استت بزنید  . نتایج  کلمات کلیدی جستجو شده که به اینجا ختم شده . موضوعات جالبیست . مثل شینیون و میزامپلی . این موتورهای جستجوگر عملا عقلشان به چشمشان است . طرف چقدر حرصش بگیرد وقتی دارد دنبال یک سایت آرایشی میگردد و به اینجا برسد .

   + الهام - ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥

Prism of life

 

پیرمرد سرگرم جدا کردن آهن پاره هاست . و خیلی هم دقیق کارش را انجام میدهد . سلام که میکنم نیم نگاهی می اندازد  و من میروم توی مغازه اش که بیشتر به غاری شبیه است  . بزرگ است و سقف را که نگاه کنی احساس میکنی هر ان ممکن است روی سرت خراب شود . و پراست از خرت و پرت هایی که هیچ استفاده ای ندارند و لی همه ی دلخوشی پیرمردند . اینجا یک جانک استور ( یا همان سمساری خودمان ) است . سر چهار راه لشگر . معمولا سر ظهر و توی داغی گرما باز است .  مغازه ی توی طرح خرابیست . برای قطار شهری . ازش میپرسم " مغازتون رو باید خراب کنند ؟! " و او با انچنان اعتماد به نفسی سرش را بلند میکند و نگاهم میکند و میگوید " نه " که من هم باورم میشود که مغازه اش را خراب نمی کنند . و باز با اعتمادی مضاعف میگوید "اصلاً " . توی مغازه چرخی میزنم . پراست از گرد و خاک . و هیچ چیز قابل تشخیص نیست . سرنوشتشان با هم گره خورده و خودشان نیز به هم . بیرون میایم . و میگویم " خداحافظ " سرش را بلند میکند . احساس میکنم دوستش دارم . با ان نگاه فرسوده و چین و چروک های صورتش .و لبخندی که خیلی خیلی محو است ولی میشود احساسش کرد . دوست داشتم بنشینم کنارش و سوال پیچش کنم . همانجا . کنار خیابان . سر همان چهار راه لشگر !

میپرسد : دنبال چی میگشتی ؟

میگویم : هیچی ... دوست داشتم نگاه کنم !

لبخند محو را همچنان توی صورتش حس میکنم که سرش را می اندازد پائین و  به کارش مشغول میشود . رویم نمیشود بگویم نگاهم کند تا ازش عکسی بگیرم .  برایم ابهت خاصی دارد .شاید کهنسالی اش ... شاید سخت کوشی اش .

 

    

 

   + الهام - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥

» ::