مرد خوب مرد مرده است !

در تکميل پست قبلی:

مرد خوب مرد مرده است !

 

راستش را بخواهید پس از تماشای واکنش پنجم تکلیفم با تهمینه میلانی و فیلمهایش مشخص شد. و به این نکته رسیدم که او یک فمینیست نیست، اما با تماشای جدید ترین ساخته اش "زن زیادی" دیگر به این باور رسیدم که میلانی نه یک فمینیست که یک مرد ستیز افراطی است.

" زن زیادی" یک بیانیه ی فمینیستی است که که البته فیلم ساز هم هرگز تعریف درستی از اینکه چرا این بیانیه از همان سکانس آغازین فیلم خوانده میشود. ارائه نمیدهد. متاسفانه میلانی طرحی خوب را که میتوانست به یک اثر جاده ای خوش ساخت تبدیل شده و در کارنامه اش به عنوان فیلمی ماندگار ثبت شود، به اثری سطحی ، شعاری و نازل بدل کرده که خاطره ی فیلمفارسی های دهه ی شصت را در خاطر تماشاگر زنده میکند. در حقیقت میلانی تمام تلاش خود را نموده تا از طرح کلی داستانش که در بهترین حالت میتوانست یک ملودرام معمولی و چیزی شبیه سریال های شبانه ی تلویزیون باشد یک کمدی تمام عیار ساخته شده است. فیلمی که در آن –شبیه تمام فیلمهای پیشینش – تمام مردان یا خائن و هوسبازند یا قاتل و مرتجع و سبک مغز. زنان هم همواره در فکر حفظ خانه و خانواده البته با این باور که حقشان در تمام طول تاریخ پایمال شده . حقی که اصرار دارند آن را با چنگ و دندان و بویژه با تنبیه مردان باز پس گیرند. .....

تهمینه میلانی در "زن زیادی" نظیر " واکنش پنجم" باز هم داستانی طراحی کرده تا صرفاً بگوید مردان امروز ایران حال و روز خوشی ندارند و چنان زنجیر پاره کرده اند که حتی در حضور همسر و معشوقه شان هنوز حواسشان پی شکار سومی هم میرود. مردهائی که به جای غیرتی شدن در مورد همسرانشان ، پشمشان مدام پی زنانی است که سر راهشان سبز میشوند و البته همچنان تحمل خیانت احتمالی همسرشان را هم ندارند . در فضای علمی_تخیلی "زن زیادی" مرد های خوب یا پلیس هستند یا قاتل ، آنهم قاتلی که معلوم میشود با عجله تصمیم گرفته و نباید همسرش را بدون اینکه حرفهایش را بشنود میکشت. بنابر این باید کشته شود تا تماشاگر حیران و سرگردان بماند که اصلاً قضیه چیست؟ .....

"زن زیادی" مجموعه ای است ناهنجار از خانم معلمی است  که بدون منطق قابل پذیرش در روایت مثل بازجو ها عمل میکند، زنی خیابانی که پند و اندرز داده و انگار میخواهد حق همه ی دختران عالم را از مردان بگیرد، پلیسی که حین خدمت توصیه ها و بیانیه های اخلاقی صادر میکند. و مرد قاتلی که عمل خود را با شعار های عاطفی توجیه میکند . .....

 

 اینها بخشی از نوشته های آقای   احمد صبریان در روز ۲۸ خرداد ۱۳۸۴  است.

 

میگم خوبه ما هم در شعر و شاعری و ترجمه های کشکی مون رو تخته کنیم و بزنیم به کار نقد و نسیه- نه ببخشید نقد و بررسی فیلمها ی روز دنیا. این شنبه شبا که بلیط سینما ها نیم بهاست آدم بدجوری هوس دیدن فیلمهای ناز و خوشگل وطنی به سرش میزنه

   + الهام - ٩:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤

زن زيادی

دیشب رفتم سینما و فیلمی دیدم که سعی داشت حماقت یک زن و رزالت یک مرد رو به هم گره بزنه و نجابت مجسم رو به رخ بینندگانش بکشه.

" زن زیادی" راجع به زنیست که معلمه، که دائماً بچه ی 5،4 ساله اش رو روی بغلش ببره که جیش کنه ، که دلش برای رفیقه ی شوهرش میسوزه ، که تاحالا بارها شوهره خواسته طلاقش بده ولی اون مهریه رو گرز کرده تا شوهره نتونه طلاقش بده به بهانه ی اینکه ممکنه سر به راه بشه. و از آبروش میترسیده!

 

"زن زیادی" راجع به مردیست  که از بچگی عشق پارتی رفتن و مشروب سر کشیدن و زن بازی و به قول خودش صفا ، سیتی منگوله ست. مردی که از دماغ گنده و چشمای گاوی زنش خسته شده و بارها خواسته طلاقش بده اما مایه نداشته مهر زنش رو بده.

 

"زن زیادی" یه دختر خیابونی هم داره که از بچگی نه ننه داشته نه بابا.  و عموش به مردی شوهرش میده که 5 سال اونو به خاطر در آوردن خرج موادش به مردا میفروخته! دختری که دم به دم سیگار آتیش میکنه و قلدره و در عین حال مورد ظلم واقع شده! و آرزوش زندگی باکلاسه هرچند اگه اونو روی خرابه های یه زندگی آباد کنه.

 

و یک رحیم که اون هم از قضا معلمه. مرد اخلاقه اما دیگه طاقتش طاق شده بوده و میزنه زنش و سلیم رو با گلوله سوراخ میکنه. و از فکر اینکه دیگه نمیتونه چشمای فریده (زنش ) رو ببینه اشک میریزه. همه رو شما خطاب میکنه و خیلی بیش از اون حدی که باید مودب و با کلاسه!!

 

ذهنم دوباره خراب شد. انتظار دیدن همچین فیلمی رو نداشتم. حالم از هر چی فیلمه که راجع به بدبختی زنهاست بهم میخوره . توی همه ی فیلمهای از این دست مرز خوبی و بدی اونقدر نازکه که  گاهی قابل تشخیص نیست. توی همه ی این فیلمها زنها موجودات احمقی هستند که هر چی سرشون میاد از حماقت خودشونه. . . زنها ضعیف ، بدبخت و فلک زده اند . و حتماً هم دو دسته اند . عده ای نجیب و خانواده دار و زحمت کش و عده ای مفت خور و تن فروش و بزک کرده!

شوهراشونم یا معتادن یا عیاش. کارگردانهای ما سعی دارند این حماقت رو به عالم و آدم نشون بدن که بگن ایرانی جماعت  هم دستی به آتیش فیمینیست ها داره و نگران و غصه خور واسه جنس ضعیف تو مملکت گل و بلبل(به روایتی) زیاده.

 

فیلم در آخر اشک مردم و در آورده بود در حالیکه من از شدت مسخره بودنش از خنده  داشتم منفجر میشدم! فیلمی که همه ی داستانش بی دلیل و غیر منطقی و مسخره و چرت بود. پلیسی که همه جا هست . آدمهائی که بهره ای از اون عقل و  هوشی که خدا به همه عنایت کرده نبردن ، دختر های فراری، و پر از بی منطقی. پر از توهین ، پر از صبر و تحمل و نجابتی که دو زار نمی ارزه.

 

--------

پی نوشت :

1.من نه منتقد م نه هنر و نه عرضه ی این کارو دارم. این ها حرفها و نظرات شخصی من بود.

فقط هـــمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین!!!

 2.دیدن این فیلم از جهاتی هم خالی از لطف نبود. چون من تصمیم داشتم تا آخر امتحاناتم چیزی ننویسم اما این فیلمه کار خودشو کرد....

 

   + الهام - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٤

سرخ است و بی کران

Immense et Rouge 

Immense et rouge 
Au-dessus du Grand Palais 
Le solei d'hiver apparaît 
Et disparaît 
Comme lui mon coeur va disparaître 
Et tout mon sang va s'en aller 
S'en aller à ta recherche 
Mon amour 
Ma beauté 
Et te trouver 
Là où tu es. 
 

سرخ و بیکران

 

آشکار میشود

آفتاب زمستان 

سرخ و بیکران

بر فراز کاخ بزرگ*

 

و باز ناپدید میشود

 و قلب من نیز میرود که ناپدید شود 

مثل آفتاب

و تمام وجودم به دنبالش میرود

در پی تو

عشق من ، زیبا ئی

و تو را آنجا که هستی

میابند.

 

ژاک پره ور

* ترجمه از خود خودم ( زير حرفم زدم به همين سادگی )      

خیل احساس خستگی میکنم. دیشب پسر عمه ی دختر عمه ام ( پیدا کنید پرتقال فروش را)  برای زبان پیش من امده بود. از صبح کلاس بودم و دقیقاً ساعت 6 عصر رسیدم خونه که آقا مسعود هم رسید. از 6:15 شروع کردم از اول کتابش. کتاب زبان انگلیسی سال اول راهنمائی.کتابش ساده بود اما پسرک هیچ که نمی دانست بماند هیچ هم نمیفهمید. مانده بودم از تنبیه  بدنی که مدتهاست منسوخ شده استفاده کنم یا علم روز. خلاصه اصلاً عصبانی نشدم و تا ساعت 11 شب نان استاپ  باهاش کار کردم ولی وقتی   رو نمیدونه چه برسه به کاربردش . احساس have داشت میرفت فهمیدم هنوز معنی  

کردم 5 ساعت وقتم رو بی هدف روش گذاشتم چون دست آخر هم همه ی تمرینهائی رو که بهش دادم تا جواب بده اشتباه حل کرد .فقط یه چیزی رو خوب فهمید اون هم معنی دست بود که  با مرغ و کلاه اشتباه میگرفت اما وقتی براش توضیح دادم که توی فوتبال وقتی توپ به دست میخوره چی میگن گفت هند. گفتم این هند همین هند به معنای دسته. کلی ذوق کرد و گفت چه آسووون. خلاصه که وقتی رفت احساس عجیب داشتم. هیچی بارش نبود. وقتی رفتم بخوابم مثل بیهوشها بودم و هیچی نمیفهمیدم. معلمی کار سختیه ... الان هنوز هم پشتم بابت خم شدن رو دفتر کتابا ش درد میکنه.

کاش نمر ش خوب بشه. حالا میفهمم وقتی معلم هامون جوش درس خوندن ما رو میزدم برای چی بود . چه خوبه ۀدم یه کاری که میکنه ثمره ی مثبتش رو هم ببینه.چه خوبه...

 

   + الهام - ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

درد ثانيه های خسته

اين روزها

پای ثانيه ها درد ميکند

آرام ميروند

گاه فکر ميکنم

با اين ثانيه های خسته

چه وقت به تو ميرسم...

 

   + الهام - ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

هر شب

پرسه میزنم

هر شب

تنها و آرام

و تماشا میکنم

در زیر انبوهی از غبار

اشیاء بی خوابی ام را

 

Chaque Nuit

Chaque nuit

Je me promène

Solitaire et calme

Contemplant

Sous un amas de poussières

Les objects de mon insomnie

 

شاعر:

Paul-Louis Rossi

1933

 

* برای اونائی که گفتن فرانسه شو بیشتر کنم! انگار آش شله قلم کار دارم میپزم تو وبلاگم. نظرت راجع به اینکه وقتشو بیشتر کنم چیه؟ دیدید بعضیا زنگ میزنن مثلاً به یه برنامه ی آبگوشتی و میگن برنامتون عالیه فقط یه کم وقتشو بیشتر کنید!! و جالب اینجاست که مثلاً همون برنامه ی بیخود و الکی 1ساعت و نیم ملت رو علافانه پای تلوزیون مینشونه! و همه چشم میکشن ببینن کی تموم میشه. بعد یه ننه قمری زنگ میزنه میگه "وقتشو بیشتر کنید" حالا ما هم قراره وقتشو ببخشید اشعار نغز فرانسه شو به ترجمان مبارک خودمون بیشتر کنیم. دوستان زیراکس چشم نکشن ببینن ما کی شعر و با ترجمه اینجا پست میکنم که شروع به فتو کنند! ایلده زرنگ تر از این حرفاست. من خودمو آتیش بزنم ترجمه کنم  علیا مخدره از منزلشون با اهن و تلپ کانکت بشن و از نوشته های گهر بار من نت بردارند؟! بدون اینکه حتی یه کامنت  خشک و خالی بزارن. بعد تشریف میارن دانشکده میفرمایند فلان جای نوشتت ایراد داشت!!  منظور شاعر رو خوب نفهمیده بودی! نه اینطو رام نیست. منتظر بمونن یه روزی کتاب ترجمه شدم رو برن بخرن بیان با هزار بدبختی بدن دستم که واسشون امضاء کنم!!!! در حالیکه خودشون هنوز هوار تا واحد تخصصی واسه پاس کردن دارن و موقع امتحان برای رفع اشکال باید ازم وقت بگیرند!

 

** در مورد شعر بالا بگم ترجمه اش از خودم نیست.                                                                   

-------------

پی نوشت : مخاطب حرف های بالا فقط و فقط 1 نفر است که اون هم از قبل میدونه چی میخواستم براش بنویسم. و اون اعظم خانومه عزیزه ! همین

 

   + الهام - ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٤

عشقمان آنجا ایستاده است کله شق چون الاغی ماده

*   شعری ست از ژاک پره ور به نام "این عشق"  به  ترجمه ی خودم . خوشحال میشم اگر ایراداتشو بهم بگيد.( آخر انتقاد پذيری )  

**  ...  ما مجبوریم محکم باشیم......در هر شرایطی.

*** جائی خوندم تایپ کردن ضریب هوشی رو پائین میاره.

 

 

Cet Amour 

 

Cet amour 
Si violent 
Si fragile 
Si tendre 
Si désespéré 
Cet amour 
Beau comme le jour 
Et mauvais comme le temps 
Quand le temps est mauvais 
Cet amour si vrai 
Cet amour si beau 
Si heureux 
Si joyeux 
Et si dérisoire 

 

این عشق

 

این عشق

چه سخت

چه سست

چه ظریف

و چه درمانده است.

این عشق

زیباست مثل روز

ناملایم مثل روزگار

و آن هنگام که روزگاربر وفق مراد نیست

این عشق چه حقیقی

چه زیبا

چه خوشبخت

چه شاد

و چه مسخره است.

 

Tremblant de peur comme un enfant dans le noir 

Et si sûr de lui 
Comme un homme tranquille au milieu de la nuit 
Cet amour qui faisait peur aux autres 
Qui les faisait parler 
Qui les faisait blémir 
Cet amour guetté 
Parce que nous le guettions 
Traqué blessé piétiné achevé nié oublié 
Parce que nous l'avons traqué blessé piétiné achevé nié oublié 

 

 

لرزان چون کودکی هراسان میان ظلمات

و چه اطمینان بخش

چون مردی آسوده خاطر میان شب است .

 

این عشق است که وحشت میآفریند میان مردمان

و آنها را به صحبت وا میدارد

و رنگ از رخسارشان میپراند.

 

این عشق است که کمین کرده

چرا که ما برایش به کمین نشسته ایم

 

آرام، زخمی، لگد مال شده ، به پایان رسیده، نفی شده و فراموش شده است

چرا که ما آن را آرام، زخمی ، لگد مال شده، به پایان رسیده ، نفی شده و فراموش شده میخواهیم

 

Cet amour tout entier 
Si vivant encore 
Et tout ensoleillé 
C'est le tien 
C'est le mien 
Celui qui a été 
Cette chose toujours nouvelles 
Et qui n'a pas changé 
Aussi vraie qu'une plante 
Aussi tremblante qu'un oiseau 
Aussi chaude aussi vivante que l'été 
Nous pouvons tous les deux 
Aller et revenir 

 

این عشق کامل است

و چه زنده هنوز

و کاملاً آفتابی

از آن توست

و از آن ِمن

 

و او کسی است که

همیشه آن همه تازگی داشته است

و هرگزعوض نشده

به اندازه ی یک گیاه زنده

لرزان چون یک پرنده

و چون تابستان گرم و زنده  است

میشود رفت و هم میشود برگشت

 

 

Nous pouvons oublier 
Et puis nous rendormir 
Nous réveiller souffrir vieillir 
Nous endormir encore 
Rêver à la mort 
Nous éveiller sourire et rire 
Et rajeunir 
Notre amour reste là 
Têtu comme une bourrique 
Vivant comme le désir 
Cruel comme la mémoire 
Bête comme les regrets 
Tendre comme le souvenir 
Froid comme le marbre 
Beau comme le jour 
Fragile comme un enfant 
Il nous regarde en souriant 
Et il nous parle sans rien dire 
Et moi j'écoute en tremblant 

 

میشود از یاد برد

و میشود دوبار خوابید

و درد های کهنه را در ما بیدار میکند

ما بیداریم

و ما هنوز در خوابیم

در رویای مرگ

رؤیایی که هم لبخند و هم خنده ی ما را بر می انگیزد.

و نیرو میگیرد.

عشقمان آنجا ایستاده است

کله شق چون الاغی ماده

زنده مثل هوس

بی رحم مثل حافظه

بی فایده مثل حسرت

لطیف مثل یاد

سرد مثل مرمر

زیبا مثل روز

ترد و ظریف چون کودک

 

او لبخند زنان ما را مینگرد

و با ما سخن میگوید بی آنکه حرفی زده باشد

و من با لرز به او گوش میدهم

 

Et je crie 
Je crie pour toi 
Je crie pour moi 
Je te supplie 

Pour toi pour moi et pour tous ceux qui s'aiment 
Et qui se sont aimés 
Oui je lui crie 
Pour toi pour moi et pour tous les autres 
Que je ne connais pas 
Reste là 
Là où tu es 
Là où tu étais autrefois 
Reste là 
Ne bouge pas 
Ne t'en va pas 
Nous qui sommes aimés 
Nous t'avons oublié 
Toi ne nous oublie pas 
Nous n'avions que toi sur la terre 
Ne nous laisse pas devenir froids 
Beaucoup plus loin toujours 
Et n'importe où 
Donne-nous signe de vie 
Beaucoup plus tard au coin d'un bois 
Dans la forêt de la mémoire 
Surgis soudain 
Tends-nous la main 
Et sauve-nous.

 

و فریاد میکشم

فریادی برای تو

برای خودم

و  به تو التماس میکنم

به خاطر خودت ، به خاطر من و به خاطر آنهائی که یکدیگر را دوست میدارند

و آنهائیکه دوست داشته میشوند .

بله من به او فریاد میکشم

برای تو ، برای خودم و به خاطر  دیگران

دیگرانی که نمی شناسمشان

آنجا بمان

همانجا که هستی

همانجا ئی که پیشتر ها بودی

بمان و تکان نخور

میشود کسانی را که دوست داشته ایم فراموش کنیم

ولی تو را نمی توانیم از یاد ببریم

ما تنها تورا بر روی زمین داریم

مگذار سرد شویم

به ما نشانی از زندگی ببخش

همواره دور افتاده تر

اهمیت ندارد کجا

خیلی بعد تر یا گوشه ای از یک بیشه

در میان شاخ و برگهای ذهن

 

ظهور کن

دستت را به سوی ما دراز کن

 

و نجاتمان بده!

 

ژاک پره ور

Jacques Prevert  

 

   + الهام - ۸:٥٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٤

و روزها از پی هم میگذرند و من ساکن ایستاده ام

Le Pont Mirabeau

 

Sous le pont Mirabeau  coule la Seine

Et nous amours

Faut-il qu’il m’en souvienne

La joie venait toujours après la pain

Vienne la nuit sonne l’heure

Les jours s’en vont je demeure

Les mains dans les mains restons face à face

Tandis que sous

Le pont de nou bras passe

Des éternels regards l’ond si lasse

Vienne la nuit  sonne l’heure

Les jours s’en vont je demeure

L’amour s’en va comme cette eau courante

L’amour s’en va

Comme la vie est lente

Et comme l’espérance est violente

Vienne la nuit sonne l’heure

Les jours s’en vont je demeure

Passent les jours et passent le semaines

Ni temp passé

Ni les amours reviennent

Sous le pont Mirabeau coule la Seine

Vienne la nuit sonne l’heure

Les jours s’en vont je demeure

 

“ Gillaume Apollinaire “

 

 

پل میرابو

 

جریان دارد رود سن زیر پل میرابو

و عشق ما نیز

باید حتماً  به یاد داشته باشم

که خوشی همیشه پس از غصه می آید

و شب با صدای زنگ

و روزها از پی هم میگذرند و من ساکن ایستاده ام

 

دست در دست و همواره چهره در چهره

زیر پل دستهایمان میگذرد

  موج چه ملال آور و ابدی به نظر میرسد.

 

 شب با صدا زنگ میرسد 

و روزها از پی هم میگذرند و من ساکن استاده ام

 

عشق جریان دارد مثل آن آب روان

عشق جاریست

مثل زندگی به کندی

و مثل امید به سختی

 

شب  با صدای زنگ فرا میرسد

 و روزها از پی هم میگذرند و من ساکن ایستاده ام

 

روزها و هفته ها از پی هم سپری میشوند

نه وقت میگذرد و نه عشقی از راه میرسد

 

و رود سن زیر پل میرابو جریان دارد

شب با صدای زگ میرسد

و روزها از پی هم میگذرند و من ساکن ایستاده  ام.

 

 

 

  شاعر فرانسویGillaum  Apollinaire  * شعر از

به ترجمه ی خودم

 

کمی ، کاستی و اگر اشتباهی در ترجمه دیدید خوشحال خواهم شد اگر گوشزد بفرمائید.  هرچند سراپا اشکالات است و بس.

   + الهام - ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

مدتی است به دنبال دلایل بودنم میگردم. من فکر میکنم پس هستم (دکارت) و ژید بود که میگفت من احساس میکنم پس هستم.

من هم فکر میکنم، حس میکنم ، غصه میخورم، مغرور میشوم، گریه میکنم، از احساسم میگویم امـــــا ... در بودنم شک میکنم.  مدتی است پی دلایل بودنم میگردم . مدتی است به داشته ها و نداشته هایم به شدت می اندیشم. مدتی است شدید تر از قبل مورد ظلم واقع میشوم... و در پاسخ سکوتی تلخ و گزنده به جانم می افتد.

 

در پی خودم میگردم.به نیاز هایم می اندیشم. چه وابستگی آفرین است همین یک کلمه ی نیاز!

و من اگر نیاز نباشد نیازمند کسی یا چیزی نخواهم بود .

نیاز زنده بودن نیاز نفس کشیدن نیاز به بودن نیاز به بی نیازی

خداوندا ! چطور نیازی را در من دمیدی که میدانستی از بودنش رنج خواهم کشید ؟!

 

   + الهام - ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤

آنچه البته به جائی نرسد فرياد است

مدتی است سايه ی خيلی ها سنگين شده..... يا صدای من است که از ته چاه به گوش نميرسد... من فرياد ميکنم که هستم.

گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من         آنچه البته به جائی نرسد فرياد است

 

   + الهام - ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٤

» ::