داشت برف ميباريد...

آسمون بلاخره رضایت داد... داشت برف می بارید. گرچه الان دیگه نه....

 

cinnamon

این پست برای نوشتن هنوز جا داره... میام. همین جا مینویسم. فردا به تاریخ امروز.

 

فعلاً....

--------------------------------------------------------------------------------------

گاهي آنقدر سخت است و نچسب كه هر كاري هم كه ميكني خوبيهايش به چشم نميآيد. گفتن از لبخند هاي گاه به گاه و قشنگي هايش آنقدر  نا ملموس است كه اصلا  به يادت نميآيد كي بود و چطور بود و كجا بود.   تا چشم به هم ميزني اين دقايق لعنتي مثل برق و باد ميگذرند و بد تر اينكه نميتواني براي نگه داشتنشان  كاري بكني...  به خودت بابت اين همه ناتواني ... كه چهار تا ثانيه كوچولو را نميتواني از رفتن باز بداري  نفرين ميفرستي. و همه چيز در نظرت سخت بيمزه و لوث و بد قواره جلوه ميكند. آنوقت است كه هيچ چيز  قابل تحملي ميان اين دقيقه ها و ثانيه هاي كوچولو و ماماني نمي يابي...اين همه گرسنگي را. بعد سيري را آنقدر كه  كشنده جلوه ميكند. سردرد را كه  تمام سرت را ميگيرد  و سر گيجه را. و بعد آنهمه درد را كه تماما سمت چپ  كله ات را و روي چشم چپت را ميگيردو امانت نميدهد. آنقدر كه  از دنيا سير شوي. يعد مينشيني كمي ترجمه كني. به فكر پست بعدي وبلاگت هم ميافتي. و باز  تكرار مكررات...اينكه مثل خانه به دوشها همه  ي حرفهايت را روي يك ديسكت غير قابل اعتماد بريزي و در به در  براي پستشان جان بكني. وقت و بي وقت پشت كامپيوتر بنشيني و تايپ كني.و صداي بعضي ها در بيايد. و تو محل نگذاري حتما بايد سرت داد بكشند.و تو هم داد بكشي سر كساني كه بر سرت داد ميكشندو احساس كني از يك شير درنده ي وحشي هم خطر ناكتري! آنوقت است كه دست برداري  و نوشتن 4 خط يك هفته طول بكشد. بعد از اين همه سخت تر آنست كه نوشته هايت را نيابي. گمشان كني .ميان خروارها كاغذ و كتاب كه توي كارتن كردي و توي كمد گذاشتي كه شايد روزي يك كتابخانه هم نصيب تو شود در اين وانفسا... و پيدا كردنشان جريان سوزن ميشود در انبار كاه. در همين اثنا آخر  ترم هم ميايد و ميشود مزيد بر علت. دست به دامن اين كامپوتر اسقاطي هم كه ميشوي جز يك مودم سوخته چيزي روي دستت نميماند؛ بعلاوه ي كلي تحقيق تاريخ گذشته كه تا روز امتحان تجديد شده . و بعد ماندن بين دوراهي انتخاب موضوع آنهم با آن وقت كم. ميماني موضوع women's rights   رو انتخاب كني يا effect of room color on stress   را ... موضوع اول را نميشود سياسي نكرد. دومي هم مال آدم هاي بي غم و علكي خوش است. و تو كه هيچكدام نيستي. نه به اندازه ي يك بز از سياست ميفهمي و نه علكي خوشي. نتيجه ي اخلاقي اش ميشود اينكه اصلاً تحقيق نكني و از خير آن دو نمره ي كذائي هم بگذري.و بشيني كنار بخاري و درس سق بزني كه از 18 كمتر نگيري. كه نه ژست خر خواني ات بهم بخورد نه آبرويت جلوي استاد بريزد!...

 

راستی آسمان برفی ست. بر خلاف دیروز ،الان یک نیم ساعتی هست که میبارد. کاش تا ظهر ببارد......

 

 

 

 

   + الهام - ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٤

 

Air Vif

J'ai regarde devant moi
Dans la foule je t'ai vue
Parmi les bles je t'ai vue
Sous un arbre je t'ai vue

Au bout de tous mes voyages
Au fond de tous mes tourments
Au tournant de tous les rires
Sortant de l'eau et du feu


L'ete l'hiver je t'ai vue
Dans ma maison je t'ai vue
Entre mes bras je t'ai vue
Dans mes reves je t'ai vue

Je ne te quitterai plus.

 

 

 

هوای تازه

 

تو را دیدم

رو به رویم

در بین انبوه آدمها

میان گندم زار ها

زیر درختی

تو را دیدم

 

تو را دیدم

در انتهای سفر هایم

در ژرفای شکنجه هایم

عمق خنده هایم

هنگام رهائی از آب ، از آتش

تو را دیدم

 

تابستان ، زمستان  تو را دیدم

در خانه ام

میان بازوانم

در خلال رویاهایم تو را دیدم

 

و دیگر تَــرکَت نخواهم گفت....

 

پل الوار

 

برگردان : الهام. ک .

 

   + الهام - ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤

» ::